حكيم زجاجى
1265
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
برفت او و بشكست پشت مهان * پدرت آن شه و شهريار جهان شكستى كه بد در شهى بازبست * به عدل و به انصاف بگشاد دست كنون نوبت توست برجاى باش * به عدل و كرم كشورآراى باش قباى شهى لايق قد توست * ميان را ببند اى جهاندار چست بسازيم باهم به تيغ و قلم * به شرطى كه باشد برت سى علم تو را يار باشند در كارزار * نگردند دور از تو اى شهريار محمد كه جان بود در كشورش * بيامد دوان با سپاهى برش جهاندار طغرل به دو داد رى * در آن بوم مىبود فرخندهپى ز رى شاه خوارزميان بازگشت * وز آن كار گيتى پرآواز گشت به رى شحنه آن سال طمغاج « 1 » بود * از او آن زمان شهر تاراج بود به ظلم و تعدى برآورده دست * يكى را گشاد و يكى را ببست ز ظلمش چو طغرل خبردار شد * دلش جفت اندوه و تيمار شد فرستاد پيغام سودى نداشت * بجنبيد از جا علم برافراشت چو سلطان بيامد به رى كامكار * بشد مير خوارزمى اندر حصار اميران فرستاد طغرل به جنگ * گرفتند آن قلعه را بىدرنگ جهاندار طغرل ز رى گشت باز * به همدان شد آن خسرو رزمساز به همدان پديد آمدش درد پاى * نجنبيد چون قطب ، ماهى ز جاى شد از رنج پا شاه ايران ضعيف * تن نازك نازنينش نحيف همه دشمنان از نشيب و فراز * پراكنده گشتند « 2 » از آن شاه باز ملك قتلغ از پيش قزوين بتاخت * به چرخ نگون رايتى برفراخت قرا را ز قزوين برون كرد تيز * دلش بود پركين و سر پرستيز ز قزوين روان كرد با لشكرى * بيامد به رى بهر جنگ و . . . . . . . . . برون كرد سلطانيان را ز رى * در آن شهر شد همچو كاو [ و ] سكى ايناجى سواران با فر و زور * برفتند بر پى چو تابنده هور چو لشكر بشد شاه تنها بماند * بزد كامران اسب را پيش راند
--> ( 1 ) تكش طمغاج نامى را والى رى گردانيده . حبيب السير ، ج 2 ، ص 535 . ( 2 ) گفتند